تبلیغات
پایگاه خبری ایران پرس - 31 خرداد سالروز شهادت یوسف‌رضا رضایی شهیدی كه خود را به خانواده‌اش شناساند
پایگاه خبری ایران پرس
اخبار روز و تحلیل خبری
مهمترین اخبار
اسلایدر 1 اسلایدر 2 اسلایدر 3 اسلایدر 4
 تا کنون حدود 40 مرکز درمان سرطان پستان در تهران وجود دارد که با توجه به رشد 25 درصدی از آمار کل زنان ایرانی این مراکز باید در تمامی بیمارستان ها و درمانگاه های سراسر کشور راه اندازی شود.   رضا ضراب بلافاصله پس از بازداشت گفت که بابک زنجانی سرمایه داری که طی سالهای اخیر مطرح شده است، رئیس اوست  مجله جهانی مُد FSHN برای رسمیت دادن به «مدلینگ و فشن» در ایران برای اولین بار بخش ویژه خود را به عکس‌ مُدل‌هایی از داخل ایران اختصاص داده است.   دیگر نمی خواهم فرصت‌ها را از دست بدهم. من هر چند عاشق ایرانم ولی می‌خواهم اینجا {آمریکا} بمانم
مردمى كردن اقتصاد، جزو الزامات اقتصاد مقاومتى است

اسلایدر 1 اسلایدر 2
 الله کرم:‎ ما در روز چهار شنبه به این نتیجه رسیدیم که تنها با انصراف جلیلی ممکن است جریان اصولگرایی بتواند در انتخابات به موفقیت برسد.   کاندیدای یازدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری گفت: به هر اجماعی با محوریت آقای خاتمی تمکین می‌کنم و با عهد خود پایبندم که امیدوارم آقای خاتمی تا ساعاتی دیگر نظر خود را اعلام کند.

ماجرای عجیب گفت‌وگوی یك شهید با پدرش
در طول دفاع مقدس بارها صحت این كلام الهی كه شهدا زنده‌اند را درك كرده‌ایم. ماجرای عجیب شناسایی شهید 17 ساله یوسف‌رضا رضایی نیز دلیلی بر این سخن است كه در ایام سالروز شهادتش در 31 خردادماه 1366 آن را از زبان پدرش می‌خوانیم.

خبر آورده بودند كه یوسف‌رضا مفقود شده است، من كه خودم هم در منطقه حضور داشتم، برای گرفتن خبر و یافتن اثری از او به كردستان رفتم. صبح اول وقت جلوی در تعاون بودم تا ببینم اوضاع از چه قرار است! مسئول تعاون گفت: نام فرزند شما نه در لیست شهدا است و نه در لیست مجروحین!

پرسیدم در این عملیات شهدایی بوده‌اند كه شناسایی نشده باشند؟

جواب داد: بیش از 20 جنازه شهید بوده‌اند كه پلاك نداشته‌اند و همه را به همراه سایر شهدا به سنندج سردخانه پشت دریاچه منتقل كرده‌ایم تا توزیع شوند. به منطقه رفتم و به سردخانه محل نگهداری شهدا سر‌ زدم. گفتم پسرم مفقود شده و خبردار شدم چند جنازه كه هنوز هویت‌شان شناسایی نشده در اینجا نگهداری می‌شوند، آمدم ببینم شاید پسرم بین آنها باشد. با احترام برخورد كردند و رفتیم تا جنازه‌ها را ببینیم. در میان اجساد بی‌هویت، یوسف‌رضا را نیافتم. ناامیدانه در حال برگشت بودم كه جنازه‌ای نظرم را جلب كرد. پرسیدم: این جنازه كیست؟

گفتند: آن شهید پلاك دارد و شناسایی شده. نگاهی به پیكرش كردم صورتش كاملاً متلاشی و قابل تشخیص نبود، گفتند اهل بابل است. در حال برگشت به سمت درب خروج بودیم كه ناگهان صدای یوسف را شنیدم كه گفت: بابا! یوسف‌رضا اینجاست. برگشتم، گویی همان شهید كه گفته بودند اهل بابل است و چهره‌اش متلاشی شده بود، دوباره صدایم كرد و گفت: بابا نرو كه گرفتار می‌شوی، من یوسف‌رضا هستم. هرچه گفتم دوباره جنازه را بازبینی كنیم قبول نكردند. گفتم بابا، پسرم با من سخن گفته. اما به حرفم گوش ندادند و گفتند: مگر مرده حرف می‌زند، گفتم شهدا زنده‌اند آنها كه نمرده‌اند. اما در را بستند و رفتند.

من همان جا پشت در ماندم و تا ساعت چهار و نیم روی پله نشستم تا مسئول سردخانه آمد. كلی خواهش و تمنا كردم تا گفت در را باز كنید دوباره جنازه را ببینیم. رفتم سر جنازه پلاكش را كه در استخوان سینه‌اش فرو‌رفته بود خارج كردیم، سپس پیكر را برگرداندم ناگهان دیدم بر روی لباس زیرش نوشته «یوسف‌رضا رضایی» به رغم غم بسیاری كه مرا فرا‌گرفته بود از اینكه پسرم را یافته بودم و از ارتباطی كه با او داشتم خوشحال بودم پلاك را هم بررسی كردیم دیدیم یك حرف را به اشتباه ثبت كرده و پلاك نیز متعلق به یوسف‌رضا است.

مسئول و كاركنان تعاون به شدت گریه می‌كردند و من آنها را دلداری می‌دادم. آنها به من می‌گفتند كه شما چرا گریه نمی‌كنی؟ گفتم اینها آمده‌اند كه شهید شوند. شهیدی كه با من حرف می‌زند و خود را به من نشان می‌دهد جایی برای گریه ندارد. مسئول تعاون گفت: آمبولانس حاضر است بیست تومان هم پول به من داد گفت: این هم هزینه بنزین بین راه... در همان ایام در روستا دو عروسی داشتیم. گفتم جنازه را فعلاً منتقل نمی‌كنم و تصمیم دارم تا بعد عروسی‌ها صبر كنم و سپس مراسم تشییع‌جنازه را در روستایمان بر‌‌پا نماییم.

باز هم گریه حاضرین بلند شد. به رغم اینكه سپاه آمبولانسش حاضر بود جنازه را در سردخانه گذاشتم و خود برگشتم تا مقدمات كار را مهیا كنم. سوار اتوبوس شدم در راه نزدیكی‌های منطقه گدوك بودیم كه شیطان در وجودم رخنه كرد و با خود اندیشیدم بابا پسرم شهید شده‌، حالا من چرا باید منتظر عروسی دیگران باشم. پس تصمیم گرفتم وقتی رسیدم خبر را بدهم و برگردم و جنازه را بیاورم. در منطقه زیراب از اتوبوس پیاده شدم و برای رفتن به اَتو (روستای محل زندگیمان) سوار مینی‌بوس شدم.

آن زمان جاده‌ها هنوز آسفالت نشده بود. خاكی بود و سرعت خودروها پایین. در مینی‌بوس از فرط خستگی به خواب رفتم. در خواب یوسف‌رضا را دیدم و با هم به گفت‌وگو پرداختیم و به من گفت: پدرجان تو بهترین تصمیم را گرفتی كه جنازه را گذاشتی تا صبر كنی كه عروسی‌های روستا پایان یابد. گفتم: حالا جواب مادرت را چه بدهم؟ گفت: مردد نباش الان هم برسی خانه مادرم در حیاط نشسته، در گوشش جریان را بگو و از او بخواه آرام باشد و تا پایان عروسی‌ها صبر كنید.

در همین گفت‌وگو بودیم كه با چرخش تند مینی‌بوس از روی صندلی پرت شدم و از خواب بیدار شدم و لذت هم‌كلامی با شهیدم را از دست دادم. با حال و هوای عجیبی به خانه رفتم. هنوز كسی مطلع نبود. دیدم همان طور كه یوسف‌رضا گفته مادرش در حیاط نشسته است، آرام به سمتش رفتم و در گوشش همان كه یوسف‌رضا گفت، را گفتم. پذیرفت انگار خداوند سعه صدر و تحمل آن را داده بود. به بستگان و دوستانی هم كه همواره پرس‌و‌جو می‌كردند می‌گفتیم: گویا اسیر شده است! سپس بعد از پایان دو عروسی پیش رو، یوسف‌رضا در زادگاهش آرام گرفت.





طبقه بندی: یادداشت، 
برچسب ها: شهید یوسف رضا رضایی، شهدای کسلیان، اتو، شهیدان زنده اند،
ارسال توسط گل محمدی
آخرین مطالب
انتخاب سردبیر
برای دیدن روی تصویر آن كلیك كنید
 
پر بیننده‌ترین
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
تابلوی دوستان
پایگاه خبری ایران پرس دکتر حسن عباسی

محک :: موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان - جستجوگر خبری شنیدی

 ملکه حجاب

زمزمه های ظهور متقم

لوگوی ما