تبلیغات
پایگاه خبری ایران پرس - مطالب نیش تاریخ
پایگاه خبری ایران پرس
اخبار روز و تحلیل خبری
مهمترین اخبار
اسلایدر 1 اسلایدر 2 اسلایدر 3 اسلایدر 4
 تا کنون حدود 40 مرکز درمان سرطان پستان در تهران وجود دارد که با توجه به رشد 25 درصدی از آمار کل زنان ایرانی این مراکز باید در تمامی بیمارستان ها و درمانگاه های سراسر کشور راه اندازی شود.   رضا ضراب بلافاصله پس از بازداشت گفت که بابک زنجانی سرمایه داری که طی سالهای اخیر مطرح شده است، رئیس اوست  مجله جهانی مُد FSHN برای رسمیت دادن به «مدلینگ و فشن» در ایران برای اولین بار بخش ویژه خود را به عکس‌ مُدل‌هایی از داخل ایران اختصاص داده است.   دیگر نمی خواهم فرصت‌ها را از دست بدهم. من هر چند عاشق ایرانم ولی می‌خواهم اینجا {آمریکا} بمانم
مردمى كردن اقتصاد، جزو الزامات اقتصاد مقاومتى است

اسلایدر 1 اسلایدر 2
 الله کرم:‎ ما در روز چهار شنبه به این نتیجه رسیدیم که تنها با انصراف جلیلی ممکن است جریان اصولگرایی بتواند در انتخابات به موفقیت برسد.   کاندیدای یازدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری گفت: به هر اجماعی با محوریت آقای خاتمی تمکین می‌کنم و با عهد خود پایبندم که امیدوارم آقای خاتمی تا ساعاتی دیگر نظر خود را اعلام کند.

بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 12 خرداد 1392

پدر افسانه ای آمریکا چگونه فردی بود؟ دانشمندی فرهیخته یا طماعی هوسران؟رفتار او بومیان سرزمین هایی که کشف کرد،چگونه بود؟یهودیان در سفر او چه نقشی داشتند؟ هولوکاست بومیان آمریکا را چه کسی بنیان نهاد؟جمله معروف «یک سرخ پوست خوب، سرخ پوست مرده است» را اولین بار چه کسی بر زبان آورد؟


ادامه مطلب
طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: كلمب،
ارسال توسط امیر محبی
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 13 آذر 1391

 

به گزارش ایران پرس به نقل از بولتن مقام معظم رهبری در خاطره ای فرمودند: در دوران پیش از پیروزی انقلاب، بنده در ایرانشهر تبعید بودم. در یکی از شهرهای همجوار، چند نفر آشنا داشتیم که یکی از آنها راننده بود، یکی شغل آزاد داشت و بالاخره، اهل فرهنگ و معرفت، به معنای خاص کلمه نبودند.

 به حسب ظاهر، به آنها عامی اطلاق می‌شد. با این حال جزو خواص بودند. آنها مرتّب برای دیدن ما به ایرانشهر می‌آمدند و از قضایای مذاکرات خود با روحانی شهرشان می‌گفتند. روحانی شهرشان هم آدم خوبی بود؛ منتها جزو عوام بود. ملاحظه می‌کنید! راننده‌ی کمپرسی جزو خواص، ولی روحانی و پیشنماز محترم جزو عوام! مثلاً آن روحانی می‌گفت: «چرا وقتی اسم پیغمبر می‌آید یک صلوات می‌فرستید، ولی اسم «آقا»(امام خمینی-ره) که می‌آید، سه صلوات می‌فرستید؟!» نمی‌فهمید. راننده به او جواب می‌داد: روزی که دیگر مبارزه‌ای نداشته باشیم؛ اسلام بر همه جا فائق شود؛ انقلاب پیروز شود؛ ما نه تنها سه صلوات، که یک صلوات هم نمی‌فرستیم! امروز این سه صلوات، مبارزه است! راننده می‌فهمید، روحانی نمی‌فهمید!




طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: خاطرات رهبری، صلوات بر امام،
ارسال توسط حجت الله رضایی
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 20 اردیبهشت 1390

کمتر کسی است از ما که داستان چوپان دروغگو را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس‌های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود.

حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی‌داشت: آی گرگ! گرگ آمد و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان می‌دوید و چون به محل می‌رسیدند اثری از گرگ نمی‌دیدند. پس برمی‌گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد کمک! گرگ آمد دوباره دوان دوان می‌آمدند و باز ردی از گرگ نمی‌یافتند، تا روزی که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: کمک کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و الی آخر. . .



ادامه مطلب
طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: احمد شاملو، چوپان دروغگو،
منبع: لطیفه‌های ایرانی،
ارسال توسط امیر محبی
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 16 فروردین 1390

چوپانی گله را به صحرا برد. به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد ..

از دور بقعه امام زاده ای را دید و گفت: یا امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی... نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...

قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آن ها را خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشک اش مال تو، پشم اش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد پای اش به زمین رسید نگاهی به گنبد امام زاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد.



                                                                         احمد شاملو




طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: احمد شاملو، چوپان، امامزاده،
ارسال توسط امیر محبی
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 2 بهمن 1389

حسنعلی منصور فرزند علی منصور در سال 1302 در تهران به دنیا آمد و پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه، به استخدام وزارت امور خارجه درآمد.



ادامه مطلب
طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: حسنعلی منصور، آیت‏اللَّه سید محمد هادی میلانی، کاپیتولاسیون، تبعید حضرت امام خمینی، هیئت مؤتلفه اسلامی، شهید محمد بخارایی،
ارسال توسط امیر محبی
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 26 دی 1389

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد.

در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند.

ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.

«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»




طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: ملا نصرالدین، سکه طلا، سکه نقره،
ارسال توسط امیر محبی
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 26 دی 1389

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی:
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
 و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!...

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
 
لقمان جواب داد:
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد...
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است...
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست...




طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: لقمان حکیم،
ارسال توسط امیر محبی
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 28 آبان 1389

 




طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: كتیبه، دعای داریوش، تخت جمشید،
ارسال توسط بهار ناز محبی
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 20 مهر 1389
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند.

در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.

ادامه مطلب
طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: یعقوب لیث صفاری، خزانه دار،
ارسال توسط امیر محبی
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 20 مهر 1389
روزی در آخر ساعت درس یک دانشجوی دوره دکترای نروژی ، سوالی مطرح کرد : استاد شما که از جهان سوم می آیید ، جهان سوم کجاست؟

ادامه مطلب
طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: پرفسور حسابی، دكتر حسابی، جهان سوم،
ارسال توسط امیر محبی
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 8 مهر 1389
تا به حال سخنان زیادی راجع به وعده دادن و توجه به عمل به آن شنیده بودم

اما به نظرم این بسیار زیبا و نغز بود

امیدوارم شما هم لذت ببرید

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد!



طبقه بندی: نیش تاریخ،  اجتماعی،  فرهنگی، 
ارسال توسط علی محمدیان
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 7 مهر 1389

http://www.redlink1.com/mydocs/group/67/11.jpg

می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران «ارد دوم» از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد



ادامه مطلب
طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: سورنا و پیرزن !!!! ...، ارد دوم، میهن پرستی، ایران، پادشاه ایران،
ارسال توسط علی محمدیان
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 27 شهریور 1389

اردوان (سومین پادشاه اشكانی و فرزند تیرداد یكم) پادشاه ایران از بستر بیماری برخواسته بود با تنی چند از نزدیكان ، كاخ فرمانروایی را ترك گفت و در میان مردم قدمی می زد . به درمانگاه شهر كه رسیدند اردوان گفت به دیدار پزشك خویش برویم و از او بخاطر آن همه زحمتی كه كشیده قدردانی كنیم . چون وارد درمانگاه شد كودكی را دید كه پایش زخمی شده و پزشك پایش را معالجه می نماید .


 



ادامه مطلب
طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: تاریخ، ایران باستان، پادشاه ایران،
ارسال توسط علی محمدیان
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 27 شهریور 1389

پاسی از شب گذشته بود به شاپور دوم ساسانی ، پادشاه ایران زمین گفتند
سه مرد کهن سال از جزیره لاوان به دادخواهی آمده اند .

 

 



ادامه مطلب
طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: خلیج فارس، تازیان، شاپور، شاپور ساسانی،
ارسال توسط علی محمدیان
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 27 شهریور 1389

بانو کاساندان نزد فرزند خویش کمبوجیه آمد و گفت : پدرت مدتهاست تا دیر وقت درگیر رایزنی با رایزنان دربار است و من از این همه کار او نگرانم . تندرستی پادشاه فراتر از هر چیز دیگریست .



ادامه مطلب
طبقه بندی: نیش تاریخ، 
برچسب ها: كمبوجیه، كوروش، روزهای سخت،
ارسال توسط علی محمدیان
آخرین مطالب
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

انتخاب سردبیر
برای دیدن روی تصویر آن كلیك كنید
 
پر بیننده‌ترین
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
تابلوی دوستان
پایگاه خبری ایران پرس دکتر حسن عباسی

محک :: موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان - جستجوگر خبری شنیدی

 ملکه حجاب

زمزمه های ظهور متقم

لوگوی ما